
صبح روزدوشنبه۳۰/۲/۸۷ دراعتراض به افزايش يك واحد درسي خارج ازآيين نامه سازمان مركزي به دروس رياضي وفيزيك وآزمايشگاه ومتعاقبا دريافت شهريه مازاد ازدانشجويان ازسايت دانشگاه آزاد يزد زمزمه هايي ازتجمع دانشجويان به گوش وچشم مي رسيد. ماجراازساختمان طاهري، به سلف ادامه وتا سالن اجتماعات مهندسي وروز سه شنبه كشيده شد. كم كم تجمع رنگ وبوي همه مسائل صنفي ودانشجويي وبعضا شخصي وگاها هم غيرمنطقي گرفت. هرچندكه اقدامات اخيردانشگاه درمسائل مالي، آموزشي وعمراني و... باعث وباني فروريخته شدن بغض دانشجو گرديد.

من چي ديدم...
ساعت 11ظهرتو كتابخانه ي دانشگاه آزاديزد نشسته بودم كه صداي هيايوي وحشتناكي ازبيرون كتابخونه شنيدم. انگاركه بيرون دانشگاه يه استاديوم صدهزارنفري مملوازتماشاگروجود داشته باشه! بلافاصله من وچند نفري كه توكتابخونه بوديم رفتيم بيرون. بيرون كتابخونه كه اومدم حتي يه نفرهم نبود. صداازطرف سلف دانشگاه مي اومد. به طرف سلف دويدم. همينطوركه به طرف سلف ميرفتم تعداد دانشجوهابيشترميشد. به سلف كه رسيدم يه جمعيتي ديدم كه تاحالا توعمرم نديده بودم. جمعيتو كنارزدم وخودم رو به داخل سلف رسوندم. دانشجوها كاملاداخل سلف روپركرده بودند وهمه داشتن بامشتهاي گره كرده شعار ميدادن. اون لحظه اي كه من رسيدم داشتن ميگفتن: "دانشجوي بي غيرت ، نمي خوايم، نمي خوايم!" يه عده هم گوشه اي ازسالن غذاخوري سيني هاي غذاروپرت ميكردن رو زمين. صداي اصابت سيني غذا به زمين سالن روپر كرده بودو شعار ميدادن: "غذاي سلف آشغاله، آشغاله!"

من كه توعمرم همچين صحنه هايي اونم تودانشگاه نديده بودم خيلي جاخوردم. فورا اومدم بيرون. ايكاش يه عكس از اون صحنه ميگرفتم تا ببينيد كه چه اوضاعي بود!
خلاصه بيرون اومدم. پنج دقيقه بعد ديدم جمعيت درحال شعاردادن دارن ازسالن غذاخوري ميان بيرون. حدود سه چهار هزارنفري بودند. ازيكي پرسيدم. اينا كجا دارن ميرن؟ گفت: ساختمان فني مهندسي، سالن همايشها. من وايسادم كه همه برن، پشتشون برم كه بتونم فيلم بگيرم. آخه هركي كه فيلم ياعكس ميگرفت، دانشجوها بهش ميگفتن كه اينكارو نكنه. چون دانشجوهاي بيچاره ميترسيدن فيلمشون برسه به دست حراست دانشگاه و بعد ازيه مدت كه اوضاع آرام شد، دونه دونه پيداشون كنن، پدرشونو دربيارن. واقعا هم همين اتفاق مي افتاد. خلاصه خلوت كه شد حركت كردم به طرف ساختمان مهندسي. ازاين صحنه فيلم هم گرفتم كه ميتونيد لينكشو انتهاي اين مقاله ببينيد.
ساختمان مهندسي پرشده بود. بيرون ساختمون هم خيلي شلوغ بود وهمه داشتن همصدا شعر "ياردبستاني من" رو ميخوندن.

خودم روبا زحمت زيادي به سالن همايش رسوندم. تواون لحظه ها بااينكه خيلي ازبچه هاروميشناختي ولي انگاراونا تورو نميشناختن! هركي تو حال خودش بود. همه داشتن شعار ميدادن وشعرميخوندن. ازاين صحنه هم تونستم فيلم بگيرم. اون لحظه اي كه داشتم فيلم ميگرفتم همه هي بهم ميگفتن: آقاجون فيلم نگير. من قطع ميكردم وميرفتم ته سالن يواشكي فيلم ميگرفتم. ازصحنه هاي خيلي جالب كه اصلا نميشد فيلم وعكس گرفت. همه بهت اعتراض ميكردن. مثلا اعتراض دخترا خيلي جالب بود. حتي شنيدم اونا هم توسالن غذاخوري خودشون سينيهاي غذارو پرت كردن زمين.
خلاصه سرتونو درد نيارم. بعد ازحدود ده دقيقه شعاردادن عليه رييس دانشگاه آزاديزد دكتر!سلطاني، سه نفرازمسئولان دانشگاه اومدن كه جو رو آروم كنن. اولي رئيس اتوماسيون وغذا، دومي رئيس امور آموزش وسومي هم يه آخوند بود. بچه ها ميگن اسمش خواجه پوره واستاد درساي عموميه. فكركنم رئيس نهادمقام معظم رهبري هم باشه. اول هم خواجه پورحرفاشو شروع كرد ودانشجوها هم همينطور داشتن شعار ميدادن.

اون براي اينكه جو رو كمي آروم كنه گفت: منم باافزايش شهريه مخالفم وطرف شماهستم. همينكه اينو گفت دانشجوها باشدت بيشتري عليه ش شعاردادن وبه قول معروف هووش كردن. واقعا صداي اونجا گوش روكر ميكرد. فيلم هم نميشد بگيري. يابايد شعارميدادي يا فقط وايميستادي!

نوبت به رئيس امورآموزش (ميرجليلي ) رسيد كه ترم اول استاد علوم الياف من هم بود. دكترميرجليلي هم شروع كرد به شرو ور گفتن و دانشجوها هم همينطور هووش ميكردن. صحبتاي دكتربه جايي رسيد كه حتي ميگفت غير ازاون پول اضافه اي كه دانشگاه آزاديزد داره ميگيره، دانشگاه داره خدماتي بيشتراز اونچه كه بايدارائه بده، ارائه ميده و دانشجوها بايد مديون دانشگاه باشن. دانشجوها هم دمشون گرم همينطور داشتن به اين مرتيكه ي دروغگو فحش ميدادن.

رئيس اتوماسيون كه اومد حرف بزنه من اومدم بيرون. چون صداي اونجا واقعا اذيتم ميكرد.
بيرون ازيكي شنيدم كه از طرف صداوسيما ميخواستن بيان كه اصلا نذاشتن ازدردانشگاه بيان داخل. حتي خيليها ميگفتن كه سراين قضيه درگيري شديدي هم شد.
تاساعت سه، مزخرف گفتناي مسئولان دانشگاه آزاديزد ادامه داشت. بعضي وقتام نماينده ي دانشجوهاميرفت اون بالا،مطالبات بچه هارو ميگفت كه همه براش دست وسوت ميزدند.

بعدش رئيس حراست دانشگاه ازپشت سالن وارد سن شدو مواجه شد باشعار دانشجوها كه همه ميگفتند: "استعفا، استعفا، استعفا ..."
جالب بود، هركي مي اومد كه جواب دانشجوها روبده، هي ميگفت: خوب، اول يه صلوات بفرستيد. ودانشجوهاهم فقط هوو ميكردند.
رئيس حراست حرفشو اينجوري شروع كرد: "من ازشما يك گله دارم واون اينه كه چرا امروز كه روزشهادت حضرت زينبه شما تصميم به اين اعتصاب گرفتيد!!!"بعد ازاينكه اين حرفو زد انگاركه ساختمان مهندسي منفجرشده. همه شروع كردن ضدش شعار دادن.
اين بابا هم همون جفنگياتي كه انتظارش رو داشتيم بگه رو گفت. يه جاازحرفاش گفت: دانشگاه آزاد يزد اين افتخار رو داره كه دانشجوهاش بين دانشگاه هاي ايران بهترين پوشش اسلامي رو دارن. وطبق معمول دانشجوها شروع كردن به فحش دادن.

درپايان دانشجوها يه تعهدنامه نوشتن دادن رئيس حراست امضاش كنه وطبق اين تعهدنامه، كاركنان حراست حق ندارند معترضيني كه ممكنه عكس يافيلمشون به دست حراست برسه اذيت كنن وبراشون پرونده سازي كنن.
آخرش قرارشد كه فرداش يعني سه شنبه طي يه جلسه ي پرسش وپاسخ دانشجوها خواسته هاشون رو بگن واحتمالا ماسمالي بشه بره پي كارش!